داستانی زیبا و آموزنده : چه کشکی و چه پشمی

دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده‌ای را دید و گفت: «ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم«.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت
گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم....
قدری پایین‌تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای امام‌زاده نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟»
آن‌ها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.
وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد»
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: «مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟»
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم، غلط زیادی که جریمه ندارد ! «برگرفته از داستان کوچه اثر شاملو»

/ 0 نظر / 8 بازدید